تبليغاتX
امان از روزگاری دیگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت××× کندم قصد دل ریش به آزار دگر
 

سلام من به تو  یاره قدیمی

منم همون هوا دار قدیمی .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 12:18  توسط ساده  | 

 

تولدم مبارک !

 

خودم هم وقت نکردم به موقع بنویسم .

 

این وبلاگ حال و هوای غریبی برام داره .

دلم براش خیلی تنگ می شه . ولی دیگه جرات نوشتن ندارم .

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:6  توسط ساده  | 

 

لابد دیگه نباید باشم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 21:28  توسط ساده  | 

 

 

باور کنید که او شما را دوست دارد !

چرا باور نمی کنید ؟

 

فقط باورم شده که روزگار جز عذاب دادن من هیچ بازی برام نداره .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 22:56  توسط ساده  | 

 

دارم فکر می کنم ! یعنی واقعا همه چی گذشت ؟

من بیدار شدم ؟

 

مهدی در خواب بود ؟  یا بیداری؟

کابوس بود یا یه خواب شیرین؟

اصلا مهدی بود؟

اصلا من اون  رو واقعا دیدم ؟

چقدر دلم می خواهد توی بیداری ببینمش .

 

دلم برای خواب دیشبها تنگ شده .

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 0:7  توسط ساده  | 

 

دوباره یلدا و تنهایی !

 

مثل پارسال ، اما با یه تفاوت هایی ...

 

فکر میکنم دارم ازدواج می کنم .

 

به شخصی که دوستم داشت و شدیدا هم ابراز کرد حتی خواستگاری هم کرد

 

نه گفتم !!!

 

 

هنوز هم راضی نشده و منتظر جوابه !

 

این روزا مهدی رو  درک کردم ، کسی که خیلی وقته ازم بیخبره!

 

نه گفتن سخت تر از نه شنیدنه !

 

اون میگفت و الان می فهمم .

 

به عقلم رجوع کردم کاری که خیلی وقت بود انجام نداده بودم .

 

بین احساس و عقل ، راه عقل رو انتخاب کردم .

 

و چندین بار برای اون پسر گریه کردم . و باز عذاب وجدانم کم نشد .

 

من مثل ادم مار گزیده بودم و شاید تلافی این مدت رو سر اون در آوردم .

 

به من چه ربطی داره که اون دوستم داره .

 

فقط براش دعا می کنم . من این دوران رو گذرونده ام و کاملا درکش می کنم .

 

یاد یلدای پارسال و دو سال قبل و چند سال قبل ،

 

رهام نمی کنه .

 

همش مثل هم !

 

به یاد دوستای بی معرفت قدیمی اومدم اینجا تا بدونن که هنوز همه چی یادمه .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 20:18  توسط ساده  | 

 

 

گریه کردم !

فقط به یاد گذشته ها ..........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 11:9  توسط ساده  | 

 

این روزا وقتی فکر می کنم می بینم هیچ چیزی توی این دنیا وجود نداره که موندی باشه!

 

 

قدیمی ها می گن خوبی ها همیشه می مونن .

 

ولی این روزا دیگه ادمی پیدا نمی شه که خوبی رو بفهمه !

 

برای خیلی از آدما مرز درستی بین خوبی و بدی وجود نداره !

 

نه قدر خوبی رو می دونند و نه می فهمند که کی داره در حقشون بدی می شه !

 

 

آدما همه درگیر یه جور زندگی هستند !

 

نمی دونم دنبال چی هستند؟

 

اما به نظرم این زندگی ارزش خیلی از چیزها رو نداره .

 

 

خیلی از موضوعات هستند که نمی تونم باهاش کنار بیام . اما باید بپذیرمشون !

 

 

 

 

هیچ چیز تغییر نمی کند ، این ما هستیم که دگرگون می شویم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:2  توسط ساده  | 

 

دلم خیلی تنگه !

خدایا ! باز کمک کن !

کاری کن دلم فقط یه کم آروم بگیره .

 

 

بخدا دیگه خسته شدم .

 

پس چرا تموم نمی شه ؟

 

 

پس چرا فراموش نمی شه ؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 19:9  توسط ساده  | 

 

کاش می شد خستگی و درماندگی رو نوشت .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 16:59  توسط ساده  |