سلام من به تو یاره قدیمی
منم همون هوا دار قدیمی .....
تولدم مبارک !
خودم هم وقت نکردم به موقع بنویسم .
این وبلاگ حال و هوای غریبی برام داره .
دلم براش خیلی تنگ می شه . ولی دیگه جرات نوشتن ندارم .
لابد دیگه نباید باشم !
باور کنید که او شما را دوست دارد !
چرا باور نمی کنید ؟
فقط باورم شده که روزگار جز عذاب دادن من هیچ بازی برام نداره .
دارم فکر می کنم ! یعنی واقعا همه چی گذشت ؟
من بیدار شدم ؟
مهدی در خواب بود ؟ یا بیداری؟
کابوس بود یا یه خواب شیرین؟
اصلا مهدی بود؟
اصلا من اون رو واقعا دیدم ؟
چقدر دلم می خواهد توی بیداری ببینمش .
دلم برای خواب دیشبها تنگ شده .
دوباره یلدا و تنهایی !
مثل پارسال ، اما با یه تفاوت هایی ...
فکر میکنم دارم ازدواج می کنم .
به شخصی که دوستم داشت و شدیدا هم ابراز کرد حتی خواستگاری هم کرد
نه گفتم !!!
هنوز هم راضی نشده و منتظر جوابه !
این روزا مهدی رو درک کردم ، کسی که خیلی وقته ازم بیخبره!
نه گفتن سخت تر از نه شنیدنه !
اون میگفت و الان می فهمم .
به عقلم رجوع کردم کاری که خیلی وقت بود انجام نداده بودم .
بین احساس و عقل ، راه عقل رو انتخاب کردم .
و چندین بار برای اون پسر گریه کردم . و باز عذاب وجدانم کم نشد .
من مثل ادم مار گزیده بودم و شاید تلافی این مدت رو سر اون در آوردم .
به من چه ربطی داره که اون دوستم داره .
فقط براش دعا می کنم . من این دوران رو گذرونده ام و کاملا درکش می کنم .
یاد یلدای پارسال و دو سال قبل و چند سال قبل ،
رهام نمی کنه .
همش مثل هم !
به یاد دوستای بی معرفت قدیمی اومدم اینجا تا بدونن که هنوز همه چی یادمه .
گریه کردم !
فقط به یاد گذشته ها ..........
این روزا وقتی فکر می کنم می بینم هیچ چیزی توی این دنیا وجود نداره که موندی باشه!
قدیمی ها می گن خوبی ها همیشه می مونن .
ولی این روزا دیگه ادمی پیدا نمی شه که خوبی رو بفهمه !
برای خیلی از آدما مرز درستی بین خوبی و بدی وجود نداره !
نه قدر خوبی رو می دونند و نه می فهمند که کی داره در حقشون بدی می شه !
آدما همه درگیر یه جور زندگی هستند !
نمی دونم دنبال چی هستند؟
اما به نظرم این زندگی ارزش خیلی از چیزها رو نداره .
خیلی از موضوعات هستند که نمی تونم باهاش کنار بیام . اما باید بپذیرمشون !
هیچ چیز تغییر نمی کند ، این ما هستیم که دگرگون می شویم .
دلم خیلی تنگه !
خدایا ! باز کمک کن !
کاری کن دلم فقط یه کم آروم بگیره .
بخدا دیگه خسته شدم .
پس چرا تموم نمی شه ؟
پس چرا فراموش نمی شه ؟
کاش می شد خستگی و درماندگی رو نوشت .